گنج

شمارهٔ ۴۸۱

فصل خزان گذشت و رخ زرد من همانبلبل ز ناله ماند و دم سرد من همان
رنگ از رخ چمن شد و برگ درخت ریختوین داغ کهنه بر دل پر درد من همان
گشتم غبار و رفتم ازین خاکدان برونباشد براه او اثر گرد من همان
نتوان بصد چراغ دلی در زمانه یافتبر اوج دلبری مه شبگرد من همان
نقش مراد خویش فغانی نیافتمماندست با فلک بعقب نردمن همان