گنج

شمارهٔ ۴۷۹

بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کنبرای لاله‌رویان برگ سبزی چند پیدا کن
قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیینشین و سوسن آزاد را بند قبا واکن
ز هر جانب بود در جلوه‌ای شاخ گل نرگسچه در حیرت فروماندی زمانی چشم بالا کن
نظر دارند سوی عاشقان چشمان خونریزشدلا درهای رحمت باز شد چیزی تمنا کن
چو اوراق شکوفه در چمن‌ها باد بگشایدفغانی گفتگوی دلبران ماه‌سیما کن