شمارهٔ ۴۷۷
نخل تو سرکش و دل خود کام من همانناز تو همچنان طمع خام من همان
در جنت وصال مرا روز و شب یکیستدر روزگار هجر سیه شام من همان
هر قطره چشمه یی شد و هر چشمه آب خضراز باده ی مراد تهی جام من همان
همسایه را ز پهلوی من خانه شد خرابفریاد جغد بر طرف بام من همان
گردم بگرد دوست چو پروانه گرد شمعواصل شوم مگر بود آرام من همان
من خود ز انفعال شدم بر زمین فروخندان لبش بطعنه و دشنام من همان
مردم ز صید خود همه در سایه ی همایخالی بشاهراه پری دام من همان
هر خوبرو چو شیر و شکر با حریف خویشبد مستی حریف می آشام من همان
آزاد شد فغانی بیدل ز انفعالبر هر زبان رود ز بدی نام من همان