گنج

شمارهٔ ۴۷۶

اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرونغمی آید که بازم بیخود از عالم برد بیرون
بود از مردنم دشوارتر دلسوزی همدمچه باشد گر ز بالین من این ماتم برد بیرون
خراش سینه افزون می کند ناز طبیبانمخوشا بیهوشیی کز دل غم مرهم برد بیرون
هم از نظاره اش آخر ز بیدادی شوم کشتهکسی جان از بلای عشقبازی کم برد بیرون
چنان بی صبرم از رویش که گر تیغم زند بر سرنخواهم کز بر من یکدمش محرم برد بیرون
چنین قهری که دارد بر فغانی آن جفا پیشهعجب کز مجلسش یک ره دل خرم برد بیرون