شمارهٔ ۴۷۵
گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست اینخون می کند و می رود آیا چه کسست این
بر دیده ی ما منتظران رخش مکن گرمآهسته رو ای ترک نه رود ارسست این
هر صبح فروزان تری از آه اسیرانبرخور که هنوز از دل ما یکنفسست این
نالان دل من نغمه ی داود نداندآزاد کنیدش که نه مرغ قفسست این
بر جام مراد دگران چشم چه داریهمت طلب ایدل همه را دسترسست این
هر مرغ درین باغ گلی دید و بهاریماییم و خزان کز دگران باز پسست این
در خرمن خود بهر گلی بر زدی آتشمی سوز چه تدبیر فغانی هوسست این