گنج

شمارهٔ ۴۷۱

ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کنیعنی بیار مرهم و درمان داغ کن
کشتی روانه ساز که باد مراد خاستاختر دلیل شد طلب شبچراغ کن
آن گوهر مراد که از دیده غایبستشاید که در کنار تو باشد سراغ کن
ای آنکه سنگ می فگنی بر سبوی مابستان پیاله یی و علاج دماغ کن
از جام لاله مستم و از بوی گل خرابباور نمی کنی سخنم، گشت باغ کن
مردم در انتظار و همایی نشد شکارای چرخ استخوان مرا پیش زاغ کن
در بزم عیش نیست فغانی دگر قرارمی زور کرد روی بکنج فراغ کن