شمارهٔ ۴۷۰
مه من چند یار ارجمندان می توان بودندمی هم بر مراد دردمندان می توان بودن
بروی بلبلی گر بشکفد گل می کند کاریچه شد باری بر روی خار خندان می توان بودن
ز محبوبان سیم اندام خوش باشد زبان نرمیوگرنه خود بدل سختی چو سندان می توان بودن
شرابی گر نمی بخشی بگفت تلخ خرسندمنه هر وقتی حریف آبدندان می توان بودن
پسند خاطر خوبی نگشتم گرچه جان دادمعجب گر با چنین مشکل پسندان می توان بودن
چه جای عقل و صبر و هوش اگر اینست رعناییفدای راه این بالا بلندان می توان بودن
مصاحب نیستی بگذر فغانی از می و مجلسبرون در طفیل تیغ بندان می توان بودن