شمارهٔ ۴۶۶
منم و دو چشم روشن به رخ تو باز کردنز نعیم هر دو عالم در دل فراز کردن
قدمی به هستی خود زدنست، قصه کوتهبه خیال کعبه تا کی ره خود دراز کردن
چو تو صبح و شام خوانی به حریم وصل ما راچه ضرورتست ازین در سفر حجاز کردن
تو گلی و من ز بویت چو نسیم صبحگاهیبه چه رو توانم ای گل ز تو احتراز کردن
قدمی به دیدهام نه که بود نشان دولتبه سر نیازمندان گذری به ناز کردن
چه عنایتست یا رب ز پی هزار غمزهگرهی ز طاق ابرو به کرشمه باز کردن
چو زر از خیال لعلت منم و دلی پر آتشنفسی به زرد رویی زدن و گداز کردن
به نعیم هر دو عالم نکند به دل فغانینظری به نازنینی ز سر نیاز کردن