شمارهٔ ۴۶۵
بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از منکه جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من
بود بر هر سر ره دردمندی واقف حالمکه در عشق و جنون بر هر دلی دردی رسید از من
نگردد رام اگر چون سگ دهم جان در وفاداریسیه چشمی که همچون آهوی وحشی رمید از من
برغم من کشد بر دیگران شمشیر و می ترسمکه در روز جزا خواهند خون صد شهید از من
بخون دل نهالی در کنار خویش پروردمچو وقت آمد که از وی گل بچینم سرکشید از من
بخواری مردم و یکره نگفت آن غنچه ی خندانکه برد این بینوا صد حسرت و برگی نچید از من
ز بس خواری که امشب در رهش با خویشتن کردمبه من هرکس که روزی داشت یاری دل برید از من
ملولم چون فغانی دور از او از طعن بدگویاناجل کوتا کند کوتاه این گفت و شنید از من