گنج

شمارهٔ ۴۵۹

می آفتست و در نظرم پر فنی چنینمی رم به دست ساقی سیمین تنی چنین
هر لحظه بیش سوزدم آن شمع دلفروزکم بوده در چراغ کسی روغنی چنین
او در پی شکار و جهانی فتاده مستمردن بهست در غم صید افگنی چنین
از بوستان دهر نچیدم گل مرادبس بینوا برون شدم از گلشنی چنین
عاشق ز چاک پیرهنش مرد و زنده شدیوسف نداشت نکهت پیراهنی چنین
پر سبزه گشت خاک من از سبز خط تویگدانه روزیم نشد از خرمنی چنین
در غفلتی هنوز فغانی سری برآرعمری بدین شتاب وز پی رفتنی چنین