شمارهٔ ۴۵۸
مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ منمگر آگه نیی شبهای هجر از درد و داغ من
دلم کز داغ هجران شد سیه منما ره وصلشکه هرگز سوی بستان ره نخواهد بر در زاغ من
به داغ بی کسی ز انسان گرفتارم که گر سوزمنگردد هیچگه پروانه هم گرد چراغ من
که جوید از من سرگشته، پی در وادی هجرانمگر زاغ از هوای استخوان گیرد سراغ من
شود همچون فغانی زهره ام از بیم هجران آبکه زهر ناامیدی کرده گردون در ایاغ من