شمارهٔ ۴۶۰
ای چراغ دل مرو در بزم مردم جامکنگر همه چشم منست آنجا دمی مأوا مکن
مردم چشمی، مشو از دیده ی غائب چون پریاز خیال خود مرا دیوانه و شیدا مکن
روی خود بر دامنت سودم خطای من بپوشگر بدی کردم بروی زرد من پیدا مکن
دامن از دستم مکش امروز از فردا بترسداد مظلومان بده، امروز را فردا مکن
حال دل چون گویمت مشغول ناز خود مشوبشنو از من خویش را یکباره بی پروا مکن
من سگ کویت، مرا منشان برابر با رقیبدر میان دشمنانم بیش ازین رسوا مکن
عشق می بازی فغانی با بلای دل بسازیا هوای وصل خوبان سهی بالا مکن