شمارهٔ ۴۴۸
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازمچه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتیبه کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم
دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرونبه یک بازی آن شوخ بلا درباختی بازم
پی سوز رقیبان گرم کردی مهر خود با منبه شوخی در تنور دیگران انداختی بازم
چنان از حال خویشم بردی ای بیگانهوَش بیرونکه در خیل اسیران دیدی و نشناختی بازم
غبار من ز میدان بلا یک ذره ننشیندبه جولان رفتی ای ترک و علم افراختی بازم
فغانی رسته بودم چندگاه از طعن بدگویاندرین سودا درآوردی و رسوا ساختی بازم