گنج

شمارهٔ ۴۴۹

خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشمچو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم
حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسمز بسکه گم شده از خود بجستجوی تو باشم
سزای دیده ی من نیست دیدن مه رویتهمین بسست که در آرزوی روی تو باشم
شراب خورده و خوی کرده چون روی بگلستانسپند آتش غیرت ز رنگ و بوی تو باشم
دمی که غنچه ی سیراب در سخن بگشاییچو گل شکفته و خندان ز گفتگوی تو باشم
چو کاکل تو پریشان ز شوق روی تو گردمز فکر موی میان تو همچو موی تو باشم
سحرگهی که کند زهره ساز چنگ صبوحینشسته منتظر رقص و های و هوی تو باشم
گهی که ناز کند خوی نازکت بفغانیغلام ناز تو گردم اسیر خوی تو باشم