شمارهٔ ۴۴۱
تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایمچنان نبود که در کویت شبی رخ بر زمین سایم
خوش آن راحت که چون سنگ جفایی زو خورم هر دمپی تسکین دل بر سینه ی اندوهگین سایم
چو مهر محضر خونم نماید چشم آن دارمکه لختی از سواد دیده بر نقش نگین سایم
نبخشد روشنایی دیده را جز خاک کوی اواگر بر گوهر سیراب و لعل آتشین سایم
اگر پروانه ی شمع شبستان خودم خوانیسر از قدر و شرف بر شهپر روح الامین سایم
نخواهد شد هوای آستانت از سرم بیروناگر طرف کله بر آسمان هفتمین سایم
نبینم، هیچ معجون غیر می، لعل ترا در خوراگر با شیره ی جان دانه ی در ثمین سایم
گرم جان بخشد آن لب چون فغانی تا دم آخربوصف خط سبزت خامه ی سحر آفرین سایم