شمارهٔ ۴۴۰
دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتمآیا کجا شد آن همه یاری که داشتم
چندان نمک زدی که بجان هم رسید کاردر سینه آن جراحت کاری که داشتم
هر چند سوختیم دل از حال خود نگشتشد راست لاف پاک عیاری که داشتم
کاری نکرده در صدف سینه ی گلیآن گریه ی چو ابر بهاری که داشتم
بعد از هزار طعن و ملامت شدیم خاکاین گل شکفت زانهمه خاری که داشتم
سر شد نشان تیر و بود دام دل هنوزسودای آن رمیده شکاری که داشتم
آخر بخاکساری و افتادگی کشیدآن سرکشی و کینه گذاری که داشتم
آخر به آه و ناله فغانی قرار یافتدر گلشن آن نوای هزاری که داشتم