گنج

شمارهٔ ۴۳۹

شبی که در نظر آن طره ی خمیده کشمهزار بار بجان بوسم و بدیده کشم
مرا که غنچه ی وصل از دعای صبح شکفتچگونه منت گلهای نو دمیده کشم
نیافت خاطرم آرام تا ز بوی گلیدرین چمن نفسی چند آرمیده کشم
مرا که میچکد از دیده خون دل بچه روز دست ساقی گلرخ می چکیده کشم
نچیده از چمن وصل غیر خار و هنوزهزار درد دل از هر گل نچیده کشم
جریده می روم این راهرا و نزدیکستکه خط نسخ بمضمون این جریده کشم
بجز دهان تو کز هیچ، آفریده خداعجب که سرزنش از هیچ آفریده کشم
دلم رمیده فغانی کجاست همنفسیکه ناله یی بمراد دل رمیده کشم