گنج

شمارهٔ ۴۳۶

کجاست دل که به شبهای تار گشت کنمشراب نوشم و در کوی یار گشت کنم
دلم ربوده ی کوی تو گشته است چنانکه شادمان نشوم گر هزار گشت کنم
هزار بار بخون گشتم و نشد که دمیگرفته دست تو در لاله زار گشت کنم
چه می دهی به چمنم ره نه آن دلست مراکه گل بچینم و در جویبار گشت کنم
ز وعده ی تو هلاکم ببینم آنکه شبیبگرد کوی تو بی انتظار گشت کنم
بر آر حاجت من تا بکی چو ماتمیانبخود بگریم و در هر مزار گشت کنم
جنون گرفت فغانی همین سزاست مراکه بی گلی بهوای بهار گشت کنم