شمارهٔ ۴۳۴
ساقی خرابم از طرب دوش چون کنماز دستت این شراب دگر نوش چون کنم
لب می گزی که زود چرا مست می شویساغر تو می دهی، من مدهوش چون کنم
گویند جامه می دری و آه می کشیبا این سهی قدان قباپوش چون کنم
دانم که هست از تو مرادم خیال خاماین آرزو نایستد از جوش چون کنم
دل گوید این فسانه مرا اختیار نیستخود را ز گفتگوی تو خاموش چون کنم
دشنام می دهی که مجو وصل و صبر کنتلخست ترک من سخنت، گوش چون کنم
روز از غمت زیاد برم محنت خماراین بزم چون بهشت، فراموش چون کنم
صدره سرم بخاک عدم دادی و هنوزسوزم، که با تو دست در آغوش چون کنم
تاب دلم نماند فغانی و آن حریفکاکل نمی کند ز سر دوش چون کنم