شمارهٔ ۴۳
بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود رامشرف کن به تشریف بقا پروانهٔ خود را
تو شمع بزم اغیاری و من در آتش غیرتز برق آه روشن میکنم کاشانهٔ خود را
سر من در خمارست از می لعل لبت ای گلبه هر خاری میفشان جرعهٔ پیمانهٔ خود را
مزن سنگ ملامت زاهدا بر ساغر رنداناگر خواهی سلامت سبحهٔ صد دانهٔ خود را
چنان از بادهٔ بزم وصالت بیخبر گشتمکه از مستی ندانم باز راه خانهٔ خود را
ز کنج عافیت تا در میان مردم افتادمفراوان یاد کردم گوشهٔ ویرانهٔ خود را
نیازست و محبت شیوهٔ رندان میخوارهغنیمت دان فغانی شیوهٔ رندانهٔ خود را