گنج

شمارهٔ ۴۴

خدا را صاف کن با ما دل بی‌کینهٔ خود رامدار از خاکسار‌ان در غبار آیینهٔ خود را
دلم گنجینهٔ راز است و بر لب مهر خاموشیکه پیش غیر نگشایم در گنجینهٔ خود را
نخواهد غنچهٔ بختم شکفت ای شاخ گل بی‌تواگر صد چاک سازم چون گریبان سینهٔ خود را
امام شهر اگر کیفیت بزم تو دریابدزمین تاک سازد مسجد‌ِ آدینهٔ خود را
به یک دم شادمانی از بلا آسوده نتوان شدچو خواهم یاد کرد آخر غم دیرینهٔ خود را
دلا امروز اگر خوش حالتی داری غنیمت دانمبین ناکامی فردا و کام دینهٔ خود را
اگر یابد فغانی یکسر مو بویی از مستیبسوزد در حضور‌ت خرقهٔ پشمینهٔ خود را