گنج

شمارهٔ ۴۲۰

ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایمدل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم
چون در حریم میکده مستان نوا کنندما هم برآوریم صدایی نمرده ایم
در اشک ما مبین بحقارت که این شراباز پرده های دیده ی روشن فشرده ایم
پیکان آبدار ز تیر و کمان چرخدلخواه تر ز قطره ی باران شمرده ایم
از بسکه خورده ایم فرو آتش نهانمردم گمان برند که آبی فسرده ایم
ما آن درخت بادیه خیزیم ای صباکز تندباد حادثه صد زخم خورده ایم
صدره باشک گرم فغانی و برق آهنقش خودی ز صفحه ی خاطر سترده ایم