شمارهٔ ۴۱۹
آه کز هجر تو شبها باده خون دانستهامخوردهام خون و شراب لالهگون دانستهام
سوزدم هرکسی به لطفی، این سزای آنکه مندیدهام شور اسیران و جنون دانستهام
خواهدم امروز از هر روز نیکوتر گذشتزان که من نظاره رویت شگون دانستهام
خاطرت هردم به سویی میکشد بیاختیاردر سرت ای گل هوایی هست، چون دانستهام
سوزدم هر بیوفا بهر نگاهی هر زمانای فغانی قدر آن دلجو کنون دانستهام