شمارهٔ ۴۱۸
گرچه طور رندی و بدنامی از حد میبرمکافرم گر شمهای از حال خود بد میبرم
هر زمان سنگ جفایی بر سفالم میخوردکوه کوه درد زین طاق زبرجد میبرم
هیچ کس آگه نشد از آتش پنهان منمیروم زین خاکدان وین داغ با خود میبرم
نیش میگردد اگر بر نوش میبندم امیدنی شود گر دست نزدیک تبرزد میبرم
من که میخواهم که با معشوق مجلس می خورمسیم و زر سهل است گر سر نیز باید میبرم
آب حیوان در دهان میآیدم از عین لطفبر زبان چون نام آن سرو سهیقد میبرم
محو بادا هستیم در سایهٔ آن آفتابکز فروغ صحبتش عمر مخلد میبرم
گرچه نو نو درد میبینم ز زخم تیغ عشقاز علاجش هر زمان درد مجدد میبرم
از برای آنکه همت بر غزالی بستهامچون فغانی صد ستم از دست هر دد میبرم