شمارهٔ ۴۱۵
مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارمبناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم
هنوز در خفقانم ز گریه های شبانهزبان بگز که وجود چنین شراب ندارم
بماند دانش من در جواب یک سخن تودگر زهر چه سخن می کنی جواب ندارم
قلم بحرف ملامت کشیده ام من مجنونچنانکه گر بزنند آتشم عذاب ندارم
ببزم لاله رخان گشته چون سپند بر آتشچه جای باغ که پروای مشک ناب ندارم
ز گلخنم مبر ای دل که داشتی بچراغمبرو که من هوس گشت ماهتاب ندارم
زمان زمان ز خیالت در آتشم همه ی شبچه خوابهای پریشان کز اضطراب ندارم
زیاد روی تو هر شب نداشتم خبر از خودتویی برابرم امشب که هیچ خواب ندارم
گذشت گریه ام از حد چنین مسوز فغانیکه آب در جگر از دود این کباب ندارم