شمارهٔ ۴۱۶
اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توامخراب یکنظر از چشم عشوه ساز توام
سرم بسدره و طوبی فرو نمی آیدکه در مشاهده ی سرو سرفراز توام
ز مجلس می و ساقی بمسجد آمده امخراب زهد تو و کشته ی نماز توام
حکایت شب هجران ز حد گذشت ایدلبگو که می کشد افسانه دراز توام
رخ نیاز نهادم بخاک مقدم اوبناز گفت که مستغنی از نیاز توام
چه جانگداز فغانی فسانه یی داریبگو که سوخته ی حرف جانگداز توام