گنج

شمارهٔ ۴۱۴

چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده امفیض بهار و منفعت مل ندیده ام
زان عاشقان نیم که بدانم وفای گلمن غیر نامرادی بلبل ندیده ام
چندانکه سوختیم نگاهی نکرد و رفتترکی بدین غرور و تجمل ندیده ام
بسیار کرده ام بسوی نازکان نگاهزینسان میان و حلقه ی کاکل ندیده ام
بردی دلم ز دست و نگفتی ترا چه شدهرگز چنین فریب و تغافل ندیده ام
تا چند بگسلی و نپیوندی، این چه خوستیک عادت ترا بتسلسل ندیده ام
از حد مبر بهانه که این یکزمان وصلبی وعده ی دروغ و تعلل ندیده ام
گستاخ چون کنم دل خود کام را بتودر دل چو از تو صبر و تحمل ندیده ام
فکر دگر نماند فغانی بباز جانعاشق بدین خیال و تأمل ندیده ام