شمارهٔ ۴۱۳
متاب آن رخ ز من یک دم که در کوی تو میآیمکه من آنجا برای دیدن روی تو میآیم
دل از اندیشهٔ اغیار باز آورده در آن کوبرای سجدهٔ محراب ابروی تو میآیم
تو هردم میکنی صد جور و من از بهر یک دیدنز مردم میکشم صد طعنه و سوی تو میآیم
برد خوی توام هردم به راهی و من مسکینز بس شوقی که دارم از پی خوی تو میآیم
مبر حسرت به من ای آنکه از بزمش روی کشتهکه من هم چون فغانی زود پهلوی تو میآیم