شمارهٔ ۴۱۲
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدمبه بخت خود دل بدروز را در جنگ میدیدم
به ظاهر مینمود آن بیوفا دلگرمیی با منولی در باطنش دل سختتر از سنگ میدیدم
به راهی با رقیبان دیدم آن بدمست را ناگهنگفتم یک سخن با او محل چون تنگ میدیدم
مرا منشان به پهلوی رقیب ای شمع کز بزمتنمیگشتم چنین محروم اگر این ننگ میدیدم
فغانی کز فغان یک دم نیاسودی چه شد یاربکه او را دوش در بزم تو بیآهنگ میدیدم