گنج

شمارهٔ ۴۱۱

امشب چراغ دل بحضور تو سوختمجاوید زنده ام که ز نور تو سوختم
مشهور شهر گشتی و آتش بمن فتادطالع نگر که وقت ظهور تو سوختم
گاهی بدرد دشمن و گاهی بداغ دوستعمری چنین بحکم ضرور تو سوختم
در غم تمام دردی و در عیش جمله سورای دل بداغ ماتم و سور تو سوختم
هستم در آتش تو همان می دهی زبانای بی وفا ز وعده ی دور تو سوختم
داری هزار داغ فغانی و زنده ییخوش در وفای جان صبور تو سوختم