گنج

شمارهٔ ۴۱

چندم خراشی از سخن تلخ سینه راآزار تا کی این دل چون آبگینه را
انگیز خار خار دل ریش عاشق‌ستدادن به‌دست باد، گل عنبرینه را
صبح‌ست و در پیاله می‌یی همچو آفتابساقی بیار باقی نقل شبینه را
در کش به‌حرف رفته قلم هر‌چه رفت رفتما لوح ساده‌ایم چه دانیم کینه را
مستانه آمدی به کنار محیط فیضپر کن فغانی از در مکنون سفینه را