شمارهٔ ۴
به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما راچو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را
بنما رخ و همان دان که نماند کس به عالمچه کسیم ما که باشد عدم و وجود ما را
به نوید آب حیوان دل مرده بازمانَدتو ز عمر و حسن برخور که هوس غنود ما را
مشکن عیار عاشق به قیاس فهم دشمنبد و نیک ما چه داند که نیازمود ما را
به نظارهٔ تو دود از دل عاشقان برآمدچو سپند سوخت اکنون چه غم از حسود ما را
سر فتنه داشت امشب خود ما رقیب و رندیبه شراب و ساقی کس طمعی نبود ما را
چو نوای نی فغانی دم جان گداز داردکه در آتش محبّت فگند چو عود ما را