شمارهٔ ۳۹۵
من آشفته هم در خواب مستی کاش میمردمکه روز از مستی شب این همه خجلت نمیبردم
زبان خود به دندان میگزم هر دم من ناکسکه از بهر چه در مستی لبت را نام میبردم
کشم صد انفعال از خویش و میرم از پشیمانیچو یاد آرم که در مستی سگ آن کوی آزردم
به مستی دوش رنجانیدم از خود خاطر یارانچه کردم کاش خون میخوردم و آن می نمیخوردم
فغانی یار چون میشد ملول از هایهای منچرا اول به آه و ناله جان بر لب نیاوردم