شمارهٔ ۳۹۶
هر دم اندیشه ی ان شوخ ستمکاره کنمصورت او بخیال آرم و نظاره کنم
بسکه خون جگرم می شود از دیده روانزهره ام نیست که یاد دل آواره کنم
دلم از رشک رقیبان تو صد چاک شودگرنه آهی کشم و پیرهنی پاره کنم
من کجا و گل نرگس اگرم دست دهدگریه بر خون دل و زردی رخساره کنم
تا کی از بهر دوای صد پاره ی خویشسر بزانو نهم و بیهده صد چاره کنم
خون شود همچو فغانی دلم آندم که بخودیاد از همدمی آن بخت خونخواره کنم