شمارهٔ ۳۹۴
ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هملعل لب تو آتش و آب حیات هم
پروانه ی چراغ تو دارد شب وصالنور سعادت شب قدر و برات هم
تا خاطرت ملال گرفت از حیات مندلگیرم از حیات خود از کاینات هم
از عرصه ی فراق چسان جان برون برمحیران کار خویشتنم بلکه مات هم
از لعل جانفزای تو امید و بیم قتلپروانه ی حیات منست و ممات هم
بگذار تا نظاره ی باغ رخت کنماین حسن را چو آمده خیروز کوة هم
کان ملالتست فغانی و کوه غمدارد بیاد لعل تو صبر و ثبات هم