گنج

شمارهٔ ۳۹۳

قافیه: انمیکردم۷ بیت
ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردممن دیوانه انجا این همه غوغا نمی کردم
ز مستی یک سخن گر با رقیبانت نمی گفتمبرای خویشتن صد درد دل پیدا نمی کردم
نهانی داشتم سوزی که می آورد در جوشمببزمت شمع من این بیخودی عمدا نمی کردم
شدم دیوانه از رشک رقیبان کاش با ایشاننمی دیدم ترا و خویش را رسوا نمی کردم
ز خلق شهر اگر از مردمی می یافتم بوییپی آهو چو مجنون روی در صحرا نمی کردم
بجان درماندم از سودای عشقت وه چه بوی خوشکه می مردم من درویش و این سودا نمی کردم
فغانی شب چنان سرگرم شمع روی او بودمکه گر می سوخت سرتاپای من پروا نمی کردم