شمارهٔ ۳۸۹
دل گشت خون و داد بگریه سرای چشمچشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم
از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیاچشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم
دیوانه گشت و باز نیامد بدست منتا شد دل رمیده ی من آشنای چشم
همچون سواد دیده مرا در فراق توخاک سیه نشسته بماتمسرای چشم
تا چشم باز کرد فغانی بروی توبیچاره کرد جان و دل خود فدای چشم