گنج

شمارهٔ ۳۹۰

مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورممراد چیست که در وقت گل شراب خورم
بطالعی گه ندارم چه آرزوست مراکه روز وصل می از جام آفتاب خورم
باین هوس که تو داری هوای صحبت منبسی نشینم و خون از دل کباب خورم
من از نظاره خراب و دهد رقیب شرابچو بی محل دهد این باده خون ناب خورم
ز دست غیر فغانی چرا خورم آبیکه چون رود بگلویم هزار تاب خورم