گنج

شمارهٔ ۳۸

دارد زبون به تیغ زبان طعنه‌گو مرابستان به خیر ای اجل از دست او مرا
یا رب چه کینه داشت به من دشمنی که اوشد رهنمون به دیدن آن کینه‌جو مرا
از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشتآن کز خدای خواست به صد آرزو مرا
آید همان شکست ز سنگ ملامتمدوران اگر کند گل و سازد سبو مرا
ضایع چنان شدم که گر افتم به گوشه‌ایکس ننگرد به نیک و بد از هیچ سو مرا
دیگر حریف رشک جگر‌سوز نیستممنشین به غیر یا بکش ای تندخو مرا
گفتم که بر فغانی بیدل مکن جفاگفتا عجب که باشد ازین گفتگو مرا