شمارهٔ ۳۵۷
مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاصخلق عالم را ز فریاد و فغان کردم خلاص
در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیرخویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص
خوش زمانی دست داد از عالم مستی مراکز دو عالم خویشرا در یکزمان کردم خلاص
بر سر بازار دی می گفتم از سودای عشقمردمان را از غم سود و زیان کردم خلاص
گفتمش آخر فغانی را ز هجران سوختیگفت او را از عذاب جاودان کردم خلاص