شمارهٔ ۳۵۸
عاشقانرا نه گل و باغ و بهارست غرضهمه سهلست همین صحبت یارست غرض
غرض آنست که فارغ شوم از کار جهانورنه در گوشه ی میخانه چکارست غرض
جان من بیجهت این تندی و بدخویی چیستگر نه آزار دل عاشق زارست غرض
آفت دیده ی مردم ز غبارست ولیدیده را از سر کوی تو غبارست غرض
هوس دیدن گل نیست فغانی ما رازین چمن جلوه ی آن لاله غدارست غرض