گنج

شمارهٔ ۳۵

وبال گشت گل باده بر پلاس مراکه هرکه دید بدی گفت در لباس مرا
اساس قصر بهشتم چگونه راست شود‌؟چو صرف میکده‌ها می‌شود اساس مرا
همین‌قدر که نمک بر جراحتم نزنندبود ز مردم آسوده التماس مرا
هوای هم‌نفسم بود چون ستم دیدمکنون ز سایهٔ خود می‌شود هراس مرا
ز مزرع فلکم خوشه‌ای نشد حاصلچرا به سینه نباشد ز غصه داس مرا
شراب خورده و مستم، کجاست هشیار‌ی‌؟که در پناه خود آرد  زشر ناس مرا
مکن به عقل فغانی قیاس چارهٔ منچو در دل است تمنا‌ی بی‌قیاس مرا