شمارهٔ ۳۴
بد نمیآید هلاک دوستان خوب مراذرهیی میل محابا نیست محبوب مرا
شرم رویش خلق را منع از تماشا میکندکس ندیدهست و نبیند ماه محجوب مرا
ذرهوارم دل ربود از دست مهر آفتابعاقبت جایی کشد سررشته مجذوب مرا
دست بر تیغش زدم از من بهجان رنجید و رفتبا وجود آنکه میدانست مطلوب مرا
استخوانم طعمهٔ زاغ و زغن شد در فراقآن مسیحا گو نظر کن صبر ایوب مرا
بیشتر شد از نسیم وصل آشوب دلمبوی پیراهن بلا گردید یعقوب مرا
چون فغانی چند حرفی درد دل خواهم نوشتگرچه او پروا نخواهد کرد مکتوب مرا