گنج

شمارهٔ ۳۴۸

گر بنگری در آینه روی چو ماه خویشآتش بخرمنم زنی از برق آه خویش
هر دم که بیتو ام نفسی کاهدم ز عمردردا که مردم از نفس عمر کاه خویش
دارم تب فراق و ندارم مجال آهگریم هزار بال بحال تباه خویش
راه منست عاشقی و رسم بیخودیناصح تو و صلاح، من و رسم و راه خویش
قصد سیاه رویی ما تا کی ای سپهرما خود رسیده ایم بروز سیاه خویش
چشمش بغمزه تیغ بخونریز من کشدیا رب تو آگهی که ندانم گناه خویش
ای در پناه لطف تو چون سایه عالمیآورده ام بسایه ی لطفت پناه خویش
هست این دل شکسته گیاهی ز باغ تودامن بناز بر مشکن از گیاه خویش
ای پادشاه حسن فغانی گدای تستدارد امید مرحمت از پادشاه خویش