گنج

شمارهٔ ۳۴۹

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویشجایی روم که خود نبرم راه سوی خویش
چون من بخوی کس نیم و کس بخوی منآن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش
خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خودچندانکه تا ابد نکنم جستجوی خویش
بیرنگم آنچنان که درین بوستان چو گلآگه نمی شود دلم از رنگ و بوی خویش
روشندلان چو آینه از غایت صفابینند روی خلق و نبینند روی خویش
تا شد کمند زلف تو پیوند جان منصید دلم رمید ز هر تار موی خویش
رندیست دل شکسته فغانی خاکساربر سنگ امتحان زده صد ره سبوی خویش