شمارهٔ ۳۴۷
من نه آنم کز لب لعل تو یابم کام خویشخوشدلم گر جرعهای بخشی مرا از جام خویش
آنچنان با یاد نامت بردهام خود را ز یادکز فراموشی نمیآید به یادم نام خویش
یک نفس آرام بیلعلت ندارد جان منچون کنم درمانده ام با جان بی آرام خویش
بر لب بام آی و از هر گوشه بنگر ماه منصد چراغ دیده نورافشان بگرد بام خویش
دارد استغنا چو مرغ زیرک آن مشکین غزالمانده ام حیران که چونش آورم در دام خویش
هیچ محرم ره ندارد در حریم وصل یارعاشق محروم چون گوید بدو پیغام خویش
از چه مینالی فغانی با غمش فرصت شمارمحنت هر روزه و اندوه صبح و شام خویش