شمارهٔ ۳۴۰
کو مطربی که مست شوم از ترانه اشدامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش
امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفتچندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش
خاک در سرای مغانم که تا ابدخیزد صدای بیغمی از آستانه اش
ساقی سحر بگوشه ی میخانه برفروختشمعی که آفتاب بود یک زبانه اش
دریاب نقد وقت که جم با وجود جامتا رفت، در حساب نیارد زمانه اش
بی برگ شو که آنکه جهان را دهد فروغشاید که شب چراغ نباشد بخانه اش
صیدیست بس بلند نظر دل که در ازلبر آفتاب تعبیه شد دام و دانه اش
یا رب چه باده خورده فغانی ز جام عشقکز یاد رفته است غم جاودانه اش