گنج

شمارهٔ ۳۳۹

قافیه: ونش۸ بیت
به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونشهزاران جان شیرین نقل در شب‌های معجونش
هر آنگو با چنین میخواره صحبت آرزو داردببینی عاقبت روزی که در ساغر بود خونش
شدم خاک درت وان ذره کز این خاک برخیزدنشاند بر کنار چشمه ی خورشید گردونش
نیم زاهد که در خلوت بنور طاعتش یابمنه جادویم که دام ره کنم طومار افسونش
هران بیدل که خوبانش ببازی در میان گیرندنگردانند ازو رو تا نگردانند مجنونش
چرا در فکر آن باشم که دل چون کام از او یابد؟که گر خواهد رساند بر مراد خویش بیچونش
برای درد و داغست آدمی، ور عکس این بودینیاوردی قضای ایزد از فردوس بیرونش
ندارد هیچ کم آنمه فغانی مهر افزون کنکه آخر برفروزی صد چراغ از حسن افزونش