شمارهٔ ۳۳۲
آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کسطاقت نبود کان لب میگون نگرد کس
منت که رسیدم ز تو یکره بزلالیدر ساغر خود چند همه خون نگرد کس
خوبی تو، مکن گوش بگفتار بد آموزحیفست که بر مردمک دون نگرد کس
مگذار که میرم بنما ان خط اگرچهحیفست که آن فال همایون نگرد کس
افسون به چه کار آید اگر مهر و وفا نیستجایی که وفا نیست بافسون نگرد کس
آن تشنه نیم من که به آبی خردم یاردر آتشم ار بر لب جیحون نگرد کس
خوش باد فغانی که همه وهم و خیالستگر کوکبه ی حشمت گردن نگرد کس