شمارهٔ ۳۳۳
هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکسدولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس
مرغ دل تا دام زلف و دانه ی خال تو دیدطایر اندیشه ام افتاد در دام هوس
یار بی پروا و فریاد دل من بی اثرهم ز دل فریادها دارم هم از فریاد رس
ریخت خون خلق و می سازد بجولان پایمالقاتل ما بر اسیران تند می راند فرس
بوی گل هر جا که خواهی می رسد ای عندلیبخواه در گشت گلستان خواه در کنج قفس
بینوایان را حضور گلشن و گلخن یکیستدیگران در سرو و گل بینند و ما در خار و خس
بگذر از خود تا رسی ایدل بدان محمل نشینتا به کی سرگشته می گردی به آوازِ جرس
بسکه می نالد فغانی بیتو شبهای درازصبح را از ناله ی او بر نمی آید نفس